دختر اشتباهی کافه ترانزیت در برابر باد

من سرسپرده ام

مصلوب و بی اراده

گردبادی که سپردم لطیفِ گیسوانم را

زمزمه ای کرد زیر لب

تو ای خانه نشین

من میدانم راز تو را

با خود تکرار می کنم

هذیانهایم را

دیوانگی را تمرین کرده ام

دختر پرده نشینم

آفتاب ؛خوب صورت ام را ندیده

من اسیر دست ابلهانم

من مظهر حماقتم

من ساده ام

یک بیهوده وقت گذران

زمان برایم مُرده

آیا 43 شانس است ؟ یا فقط یک عدده ؟

ای فرشته شهر زمرد

ای فرشته محافظ من

مرا دریاب

با که از تنهائیم بگویم

غریبانه

غریبانه

فرشته دستهایم را بسوی بالهای طلائی ات دراز کرده ام

دستم را بگیر

می آیم به

شهر فرشتگان

شهر زمرد

غریبانه

غریبانه

غریبانه

غریبانه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط آنی شرلیBlinda نظرات () |

 

مولود خانه خدا، محبوب خدا، به سوی خانه خدا قدم برمی‏دارد.
دیوارها، دستان ترک‏خورده‏شان را بالا آورده‏اند تا در هیاهوی رفتن او، تلاشی برای ماندنش کرده باشند.
کوچه‏های آشنای کوفه، اشک می‏ریزند. مناجات عاشقانه مولا، ریسه‏های نورانی این کوچه‏های تاریک بود و قدم‏های مهربانش، فرش باشکوه خاک. شب‏های کوفه، حجله حجله از آفتاب حضور او نورانی می‏شد؛ وقتی انبان سخاوت بر دوش، دستان نیاز را سیراب می‏کرد. کوفه، دردهایش را بر شانه این مرد سبک می‏کرد و تنهایی‏هایش را با حضور او مأنوس بود.
کوفه، بر قامت مولا ایستاده بود؛ بی‏آنکه یک‏بار از خود بپرسد این کیست که مرا این‏چنین تاب آورده است؟!
این کیست که ناله یتیمان مرا پاسخ داده و نگذاشته هیچ تهی‏دستی بی‏پناه بماند؟!
کیست که از فانوس‏های روشن هدایتش، شهر روشن شده است و خطبه‏های آسمانی‏اش، بهشت را بشارت می‏دهد؟
مرد می‏آید؛ تنها و استوار، خود، تنها سایه‏سار وسعت خویش است.
او نیامده بود که بماند. پرنده‏ترینِ نسل آدم بود. چگونه می‏توانست در اسارت خاک بماند؟
زهرآلوده‏ترین شمشیر، به دستان شقی‏ترین انسان، انتظار او را می‏کشید، انتظار حیدر خیبرشکن را.
باید برود؛ پس ضربت شمشیر را مرهم زخم‏هایش می‏داند؛ اگرچه هیچ‏کس نتواند بفهمد معنای لبخند مولا در خضاب خون سرش و سرودن «فزت برب الکعبه» را.
اگرچه هیچ‏کس نتواند لذت مرگ را در نظر مولا درک کند که مولا چرا انتظار مرگ را می‏کشید؟

شهادت مولای متقیان امام علی(ع) تسلیت باد.

امید آنکه همگی از رهروان صدیق آن امام همام باشیم . ان شاءالله

 


 

 

امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من ِ بیابان کنید.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط آنی شرلیBlinda نظرات () |

Design By : nightSelect.com



ورود به گالری عکس


-